تبليغاتX
سیاه و سفید...
آهای زمین نچرخ و آروم بگیر............................

 

 

 

تمام دنیای من ، تاریک و تار و یه رنگ

میمونه تا لحظۀ مرگ من

پس مثل من نباش

 

  

 

اَگه من شکستم اَگه گفتم از درد

اَگه خواستم ،ساختن واسم لحظه از غم

وقتی ساکت موندم ، گفتن مرده روحم

جای سوال ، چرا شعرام پر از آه و سوزن

ببین ، زخما تو دلم به یاد میاره که گذشته

همه بوده واقعیتی که باورش سخته

چرا بدو تولد ،حَقِّت : زندگی ، مرگه

بگو حقیقته ، یا مثل این خوابه ، تلخه

ولی تو مثل من نیستی نمیکنم تزریق

حرفامو ، بدم بهت یا که کنم تأثیر

اینا مال منه ، با من بوده ، بازم خوشحالم

ثانیه هام باهاشون گذشت ، مثل شَبَح دنبالم

خورشید مال توئه ، بزار شب باشه واسه من

زندگیم مثل بید بِرِه ، شعرم باشه آه من

نتونم زور بشنوم ، یه سال باشه شبی سرد

باید بگم ، تا که تسکین بده درد روحی زرد

من ، تو ، آره ، همه اَسیره یه بَندیم

درد تو همه هست ، ولی واسه منه تشدید

که میبینم که میخورم ،زمونۀ سردیست

راستی ، میشه مخفی ،حتی تو عالم مستی

آره درد و غم ، ساختن جملات من

دیگه اثری نیست از حیات ، تو لحظات من

پس خورشید مال توئه ، بزار شب باشه واسه من

زندگیم مثل بید بِرِه ، شعرم باشه آه من

 

 

  نظر پزشک معالج :

 

تو میتونی بدون هیچی به زنده بودن ، علاقه داشته باشی

نگو که میلِ بودن نداری تو این دنیای مجازی ، که محاله

چون تو هم بخشی از این دنیایی ، پس محاله

تو یه افسردگیه ساده داری ، به وقتش میگذره

دوباره می خندی ودنیا به رسمش ادامه میده

تا هست این زندگی به بودن

پس زندگی کن ، اَگر چه نداری دلیلی برا زنده بودن

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:59  توسط م.امید  | 

دوستت دارم چون...

 دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی

 

                 دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

 

                  دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی

 

                    دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:27  توسط م.امید  | 

ز غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد

                                                              عجب از محبت من در او اثر ندارد

غلط است که می گویند دل به دل راه دارد

                                                             دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

+ نوشته شده در  ساعت 10:25  توسط م.امید  | 

گفتم:تو شیرین منی        گفتا:تو فرهادی مگر؟

گفتم:خرابت می شوم

گفتا:تو آبادی مگر؟

گفتم:ندادی دل به من

گفتا:تو جان دادی مگر؟

گفتم:ز کویت می روم

گفتا:تو آزادی مگر؟

گفتم:فراموشم نکن

گفتا:تو در یادی مگر؟

+ نوشته شده در  ساعت 20:24  توسط م.امید  | 

+ نوشته شده در  ساعت 11:22  توسط م.امید  | 

وقتی رفتی باز هوا بد شد........................روزگار از بدم بدتر شد

+ نوشته شده در  ساعت 11:54  توسط م.امید  | 

قصه عشق خونین بود

دوش در حلقه ای ما قصه ی گیسوی تو بود

                                      تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت

                                    باز مشتاق کمالخانه ی ابروی تو بود

+ نوشته شده در  ساعت 19:49  توسط م.امید  | 

کاش ميشد با شقايق سايبان ميساختيم

باز با هم با محبت آشيان ميساختيم

کاش در دريای هستی قصه طوفانی نبود

تا که با هم قايقی بی بادبان ميساختيم
+ نوشته شده در  ساعت 20:4  توسط م.امید  | 

                     

+ نوشته شده در  ساعت 20:2  توسط م.امید  | 

+ نوشته شده در  ساعت 19:59  توسط م.امید  | 

زندگي ادامه داره حتي وقتي تو نباشي

اگه آشنابموني يا مثل غريبه ها شي

حتي وقتي واژه عشق با خيانت هم نفس شه

يااگه تموم دنيا واسه پرامون قفس شه

نه خزون نه بهار انگاري روزگار تو رو ازدل من مي رنجوند

ديگه توهرقدم مي گذشتي ازم قلبمو مي لرزوند

زندگي ادامه داره به جلو قصه تكرار

حتي وقتي نبض ساعت بخوابه رودست ديوار

حتي وقتي شعله عشق تونگاهي بي رمق شه

يااگه دفتر شادي روزي خالي ازورق شه

زندگي ادامه داره خوب وبد سفيد ومشكي

تازمانيكه يه لبخندمي شكفه مي چكه اشكي

كسي پله هاي اون روبه عقب برنمي گرده

ولي مي تونه ببينه كه گذشته ها چه كرده

زندگي ادامه داره با من و تو بي من وتو

اين دو روز زندگي رو بيا همراه دلم شو

+ نوشته شده در  ساعت 15:41  توسط م.امید  | 

بی تو یک لحظه هزاران ساعت است

+ نوشته شده در  ساعت 19:27  توسط م.امید  | 

سکوت را می پذیرم
اگر بدانم روزی با تو ســــخن خواهم گفت

تیره بختی را می پذیرم

اگر بدانم روزی چشمان تو را خواهم سرود

مـــرگ را می پذیرم

اگر بدانم روزی تـــــــو خواهی فهمید کـه....

+ نوشته شده در  ساعت 12:46  توسط م.امید  | 

بی تو هرگز ..........................................................با تو شاید

+ نوشته شده در  ساعت 10:3  توسط م.امید  | 

مهربان ، مهربان نگار بیا !

                                      ای گل سرخ نو بهار ، بیا !

 درد هجرت قرار دل را برد

                                       تا دلم را دهی قرار ، بیا !

 بر سر شامگاه درد آهنگ ،

                                        دیده ام شد ستاره بار ، بیا !

 تا نگاهت شکوه مریم صبح ،

                                         بنماید به شام تار بیا  !

 تا نشانی نشای گل ها را ،

                                         به گلستان روزگار بیا !

 از رخ خوب تر ز خورشیدت ،

                                          پرده بر دار و آشکار بیا ... !

+ نوشته شده در  ساعت 12:15  توسط م.امید  | 

لحظه هایی سخت زندگی

+ نوشته شده در  ساعت 12:9  توسط م.امید  | 

این شعر را خودم سروده ام :

با تو خوندم قصه عشق

با تو بودم زنده عشق

با تو بودم مثل ماهی توی دریای پر از عشق

با تو خوندم عاشق بودن را

اماتو رسم وفا را زیر پا گذشتی رفتی

تو میون این دریا   دریای خسته دلا

تنهام گذاشتی رفتی 

+ نوشته شده در  ساعت 13:1  توسط م.امید  | 

وقتی رفتی آسمان تر شد...

+ نوشته شده در  ساعت 11:49  توسط م.امید  | 

چشم درراهی که برای آخرین بارو بدون خداحافظی درآن پاگذاشتی دوخته بودم.جاده ا ی که
آغازش من بودم
و پایانش خورشید و خط وسط آن هم جای پای تو
امروزکه به این جاده نگاه میکنم دیروز به یادم می آید
دیروزی که چه ساده عاشقت شدم اما تو.....تو رفتی
ومن این رفتنت را هرگز فراموش نخواهم کرد
راستی یادت هست چگونه رفتی؟چرا رفتی؟مگرمن چه کرده بودم؟
خدایا ! من چه کرده بودم که اینگونه ازدست او دنیای دردم
من که تمام زندگی را فقط با تو میخواستم اما تو...تو رفتی
تو رفتی اما ناراحتی من بیشتر از این است که چرا آنگونه ناگهان سرد و غریب
تو رو به جاده ای بی انتها و من رو به تو
تو پشت به من و من پشت به آرزوهای با تو بودن
اما نه ! من نمیخواستم دستانت رارها کنم ولی
ناگهان دستانم از تو رها شد ، یا تو از دستانم رهاشدی.به هرحال جدا شدیم ، تو ازمن و من از یک دنیا تو
وقتی رفتی سعی در فراموش کردنت داشتم غافل از اینکه تمام زندگی من شده ای
وقتی رفتی باز ساکن دیاری شدم که نشان از تو داشت اما تورا نداشت......تو فقط رویا بودی
وقتی رفتی اشک ریختم که برگردی اما تو خندیدی ، تو به من خندیدی و گفتی: برگردم
من می سوختم و تو می سوزاندی
چهره ات را هنگام رفتن خوب یادم هست که میخندیدی....امامن....من تسلیم شدم
سرنوشت را باختم زندگی را باختم و عشق
را..............باختـــــــم
نمیدانم چرا با این همه عشق در نظر تو هیچ بودم
و تو رفتی
چشم در راهی که برای آخرین با رو بدون خداحافظی در آن پا گذاشتی دوخته بودم.جاده ا ی که آغازش من بودم
و پایانش خورشید و خط وسط آن هم جای پای تو
امروزکه به این جاده نگاه میکنم دیروز به یادم می اید
دیروزی که چه ساده عاشقت شدم اماتو.....تورفتی
+ نوشته شده در  ساعت 11:22  توسط م.امید  |